تبليغاتX
شهيدان محمدزاده محمودآباد
شهيدان محمدزاده محمودآباد
o كجائيد اي شهيدان خدايي
خانه آرشیو عناوین مطالب وبلاگ RSS

کربلايي 110
سرافرازان
ترس از ترس 
موضوع: چهارشنبه 4 دی1387 3:34 قبل از ظهر

 

ترس از ترس

 

قبل از عملیات والفجر هشت بود. شبی نگهبان دسته دوم بودم. بی خوابي زده بود سرم، قدم زنان رفتم سراغ نگهبانها، پست شان تمام شده بود،تعویض شدند، دو نفر بعد را بیدار کردند. یکی از آنها خیلی ادعای نترسی می کرد، جلو چادر ایستاده بود تا نفر دوم آماده شود و بیرون بیاید. با خود گفتم اورا بترسانم. از پشت به او نزدیک شدم و به عربی برسرش فریاد زدم. قف!بیچاره خودش را انداخت داخل چادر، تند تند می گفت: عراقی عراقی، بیرون!دیدم هوا پس است. حالا خودم بیشتر از او ترسیده بودم، ایستادن را دیگرجایز ندانستم، شجاعت هم حدی دارد! پا گذاشتم به فرار و آمدم داخل چادر وپتو را کشیدم سرم. جرأت نداشتم بلند نفس بکشم، مثل اینکه راستیراستی من عراقی بودم!

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
 

نوشته شده توسط ""ابوالحسن و ابوالقاسم"" | لینک ثابت |